داستان کوتاه
حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوانده اید، اما تاحالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته ی چه کسی ؟
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :
*For Sale : Baby Shoes, Never Worn.*
برای فروش : کفش بچه ، هرگز پوشیده نشده .
گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
عروس و دامادعجیب و غریب در روسیه
ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید..
ادامه مطلب
کلیک نمایید :
شبیه سازی راه رفتن زنان و مردان در حالات روحی مختلف
شریعتی
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .
ماشین فراری ساخته شده از طلا



ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید
ادامه مطلب
شیراز صد سال پیش
دروازه قرآن
آرامگاه حافظ 1316

ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید
ادامه مطلب
را ه های به دست آوردن آرامش

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه كنید.
2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره ی آرامش است، با زور نمی توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. اگر برایتان امکان دارد دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.
3- افراد آرام به خود می گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می برند.
4- وقتی احساس می كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و.....
ادامه دارد ....
بقیه مطالب مربوط به این پست را میتوانید در ادامه مطلب مشاهده فرمائید ...
ادامه مطلب
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...
شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.
شاعراین چنین سرود:
.
.
.
.
.
با عرض پوزش لطفا فقط آقایان بخوانند
بقیه مطالب مربوط به این پست را میتوانید در ادامه مطلب مشاهده فرمائید ...
ادامه مطلب
تست خودرو
تست سمند :
- خطوط تا خورده روی سقف (خمیدگی به داخل اتاق) و نیز رکاب (شکستگی پای آدمک) در تصویر پایین راست
- عملکرد نسبتا خوب ایربگ در تصویر بالا راست
- بالا نیامدن عقب خودرو به دلیل توزیع وزن خودرو
- سالم ماندن ستونها
- خرد شدن شیشه جلو
تست 206:
- تا خوردن ورق سقف به بالا
- سالم ماندن رکاب و درب راننده
- سالم ماندن شیشه جلو
- عدم پرتاب عقب خودرو به بالا
تست زانتیا: ( افتضاح واقعی)
- خرد شدن شیشه جلو
- شکستگی درب راننده
- تا خوردن شدید سقف
- شکستگی و تا خوردن ستون جلوی راننده
- شکستن رکاب و له شدگی شدید پای آدمک
- حرکت محور و چرخ جلو به سمت اتاق
- پرتاب عقب خودرو به بالا
- دفرمگی درب عقب
- حتی گلگیر عقب خودرو هم دفرمه شده
Stupidity is alive and doing quite well
ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید
ادامه مطلب
پزشکی در زمان قاجار
کتاب نوشته «هرمز ابراهیمینژاد» :
بد نیست ، نگاهی به بعضی از عکسهای این کتاب بیندازیم. به گمانم این عکسها تا به حال کمتر دیده شدهاند:
1- در عکس اول ، پزشکان ناصرالدین شاه را میبینید.
از راست به چپ : ۱- میرزا بزرگ قزوینی ۲- میرزا کاظم رشتی ۳- حاج آقا بابا ۴- دکتر تولوزان ۵- حکیم الممالک و ۶- یک پزشک ارتشی و در زیر عکس مطالبی مبنی بر آزمایش یک داروی مسهل ساخته اروپا در آن روز به چشم میخورد!
2- در عکس دوم یک مریضخانه یا بیمارستان دولتی را میبینید:
3- در عکس سوم ، یک پزشک سنتی یا حکیمباشی را در کنار نسخهنویس و شاگردش میبیند. این عکس در .....
ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید ..
ادامه مطلب
به نظرتون چی میتونه واجب تر از نون شب باشه ؟
.............
عکس رو ببینید متوجه میشید !!!!
...............
...............
.....................

اقيانوسي شگفت انگيز از ابرها
برای رسیدن به این منطقه زیبا باید از جاده ای خاکی به طول 20کیلومتر و از میان مه عبور کرد. این منطقه در ارتفاعی بالاتر از ابرها -مشابه آنچه در جنگل ابر شاهرود مشاهده می شود- قرار گرفته است.
ایستگاه رادیو و تلویزیون منطقه نور و نوشهر در مرتفع ترین کوه این منطقه قرار گرفته است. سنگ قبرهایی با قدمت بیش از 100سال در این منطقه یافت شده است .

ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید ..
ادامه مطلب
داستان یک سردرد مزمن
تصور کنید که در بیشتر عمرتان با یک سردرد مزمن عذابآور روبرو بودهاید و بعد از ۶۴ سال ، پزشکان گلولهای را در سرتان کشف کرده باشند!
این داستان واقعا برای یک مادربزرگ چینی به نام Jin Guangying اتفاق افتاده بود. بعد از یک عمل جراحی و برداشتن گلوله ، برای نخستین بار از ۱۳سالگی ، وی روز و شبهای بدون سردرد را تجربه میکند.
در سپتامبر ۱۹۴۳ ، جین دختر نوجوانی بود که برای پدر پارتیزانش در جریان جنگ ژاپن و چین غذا میبرد. در مسیر راه گلولهای شلیک شد که با اینکه بیشتر انرژی خود را پس از عبور از بازوی یک مرد از دست داد ولی آنقدر قدرت داشت که در جمجمه این دختر جا خوش کند.
«وقتی به هوش آمدم دیدم در خانه هستم ، مادرم من را به خانه برده بود و با طب سنتی زخمهایم را مورد مداوا قرار داده بود و پانسمان کرده بود.»
جین پس از ۳ ماه بهبود یافت ولی برای شش دهه از سردرد رنج میبرد.
با وجود سردردهای شدید ، خانواده این پیرزن آنقدر فقیر بودند که نمیتوانستند وی را نزد پزشک ببرند. سرانجام در ۳ می ۲۰۰۷ ، خانواده وی مبلغی پول قرض کردند و بعد از انجام یک عکس اشعه ایکس جمجمه ، یک گلوله ۳ سانتیمتری در سر وی تشخیص داده شد که بعد از یک عمل ۴ ساعته از سر وی خارج شد.
بدون شرح - روی لینک زیر کلیک نمایید :
Difference between easy and difficult
فرق بین آسان و مشکل
Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است
Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity
نشان دادن یپروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است
Easy is to ......
ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه مطالب مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید ..
ادامه مطلب
فرودگاه جبل الطارق
تقاطع جاده و ريل ديده بوديم ، ايست روي پل بخاطر عبور كشتي هم ديديم ، اما تقاطع خيابان و فرودگاه نديده بوديم كه :

چراغ قرمز بخاطر عبور هواپيما

ادامه دارد ....
جهت مشاهده بقیه تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید ..
ادامه مطلب
موجودی عجیب از ساحل ولز سر درآورد!

كودكان افسانهها میآورند ، درج در افسانهشان بس سر و پند (فردوسی)
به نظر میرسد این بار نه افسانهای در كار است نه چیزی شبیه به آن بلكه واقعیت ملموستر از آن است كه بشود انكارش كرد. دیگر نمیتوان وجود موجودی مانند گودزیلا را از بیخ و بن منكر شد چرا كه حتی اگر دانشمندان هم به دنبال كشف این حقیقت نباشند خودش سر از آب بیرون میآورد. اینبار حتی كودكی از راه نرسیده و قصهای سرهم نكرده است.
این حقیقت سر از آب بیرون آورده باعث بهت و حیرت زیستشناسان و دانشمندان شده و هنوز هیچ كسی نمیداند این غول بیشاخ و دم نامش چیست، در كدام ردهبندی موجودات قرار دارد و اینكه چند سالش است. فقط میتوان گفت شبیه یك نهنگ است كه با هشتپا پیوند خورده است!
توریستهای وحشتزده ساحل "گوین پنینسول" در ولز با دیدن موجودی كه .....
ادامه دارد ....
جهت مشاهده و مطالعه بقیه مطالب و تصاویر مربوط به این پست به ادامه مطلب مراجعه فرمائید ..
ادامه مطلب
زندگی آدمی کلا در پنج شیشه خلاصه میشود

امان از دست خانم ها !؟
خانم ها مثل راديو هستند هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند .
خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند.
خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.
خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت.
خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون .
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرينند و بعد تلخ مي شوند .
خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند .
خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند .
خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود .
خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند .
اگر تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟
اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا" سليقه نداري .
اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته .
اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه .
اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري .
اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه .
اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي .
اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس .
اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه .
اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!
شما بگين ما چيکار کنيم؟
مشاعره زیبا

" حميد مصدق خرداد 1343"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
كرم ابريشم
نيكوس كازانتزاكيس ( نويسنده زورباي يوناني ) تعريف مي كند كه در كودكي ، پيله كرم ابريشمي را روي درختي مي يابد ، درست زمانيكه پروانه خود را آماده مي كند تا از پيله خارج بشود .
كمي منتظر مي ماند ، اما سرانجام – چون خروج پروانه طول مي كشد - تصميم مي گيرد به اين فرايند شتاب ببخشد .
با حرارت دهان اش پيله را گرم مي كند ، تا اينكه پروانه خروج خود را آغاز مي كند.
اما بال هايش هنوز بسته اند و كمي بعد ، مي ميرد.
كازانتزاكيس مي گويد : بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود ، اما من انتظار كشيدن نمي دانستم . آن جنازه كوچك ، تا به امروز ، يكي از سنگين ترين بارها بر روي وجدانم بوده ، اما همان جنازه باعث شد بفهمم كه فقط يك گناه كبيره حقيقي وجود دارد : فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان .
بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن ، و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است .
دعا
در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد : مطمئناًً، پسرم . مطمئناً













